درسنامه آموزشی فلسفه (2) کلاس دوازدهم ادبیات و علوم انسانی و معارف
درس 9: آغاز فلسفه
از توجه به فلسفه ورود آن به جهان اسلام حدود سیزده قرن میگذرد. این توجه، نتیجهٔ یک «حیات عقلی» بود که به یک «حیات فلسفی» در جهان اسلام انجامید.
وقتی که مردم یک جامعه به عقل و تفکر و اندیشه توجه کنند بهطوری که عقلانیت جزء فرهنگ عمومی جامعه در آید، «حیات عقلی» شکل میگیرد. توجه به عقل و فکر، حرکت به سوی دانش و رشد شاخههای مختلف علم را به دنبال دارد و «حیات علمی» را پدید میآورد. یکی از شاخههای حیات علمی، «حیات فلسفی» است که بهطور طبیعی، جمعی از محققان و اندیشمندان، بدان خواهند پرداخت.
حیات عقلی مسلمانان از چه زمانی آغاز شد؟ چگونه پس از گذشت حدود دو قرن از ظهور اسلام، حیات فلسفی به مرحلهای از رشد رسید که اولین فیلسوف مشهور مسلمان به نام «ابویوسف یعقوب بن اسحاق کِندی» ظهور کرد و حدود 270 کتاب و رساله از خود به یادگار گذاشت. سرچشمههای این حیات عقلی و فلسفی کجاست؟
انتخاب (صفحهٔ 71 کتاب درسی)
کدام یک از نمودارهای زیر را انتخاب میکنید؟ نظر خود را توضیح دهید.
|
|
|
|
|
|
د: با توجه به این که گزینه (د) ارتباط بین هر سه مورد را دو طرفه و به شکل تأثیر متقابل نشان میدهد، این نمودار کاملتر است.
اندیشه (صفحهٔ 71 کتاب درسی)
در کتاب «تاریخ حکمای اسلام» اثر ابوالحسن علی بن زید بیهقی آمده است که بنا بر روایت گروهی از دانشمندان شیراز، چون بخش منطق کتاب «نجات» شیخالرئیس ابنسینا به شیراز رسید، دانشمندان این شهر مطالعۀ آن را آغاز کردند. یکی از ایشان که اعلم آنان بود، از آن کتاب چندین اشِکال و ایراد گرفت. آن اشکالها را در جزوهای نوشت و به پیوستِ نامهای توسط ابوالقاسم کرمانی به اصفهان نزد شیخ فرستاد (ابنسینا آن روزها در اصفهان زندگی میکرد). ابوالقاسم در یک روز گرم، نزدیک غروب آفتاب به حضور شیخ رسید و نامه و جزوه را تقدیم او کرد. شیخ، در حالی که اطرافیانش گِرد او بودند، بدان جزوه نگریست و تا وقت ادای نماز خفتن، با ابوالقاسم صحبت میداشت. پس از آن به مطالعۀ اشکالها پرداخت و نوشتن جواب آغاز کرد و در آن شب که از شبهای کوتاه تابستان بود، پنج جزوۀ ده ورقی، در باب آن اشکالات کتابت نمود. آنگاه خوابید و چون نماز بامداد بگزارد، شاگردش، ابوعُبَید، آن جزوات را که مشتمل بر حلّ مشکلات و جواب اشکالات دانشمند شیرازی بودند، به ابوالقاسم داد و گفت: حضرت استاد فرمودند: «در جواب شتاب کردم تا قاصد درنگ ننماید.»
بزرگان شیراز چون آن جزوات بدیدند و کیفیت تحریر آنها را شنیدند، در شگفت شدند و شیخ را تحسین کردند.
1) این رفت و آمد و شور و نشاط علمی نشانۀ چیست؟ آیا در هر جامعهای چنین شور و نشاطی امکان پذیر است؟
- نشانهٔ این است که علم، فلسفه و تفکر در زمان او ارزش پیدا کرده است و جامعه به این گفتگوی علمی توجه داشته است.
- خیر. اگر جامعه به بحث و گفتگوی علمی اهمیت دهد این شور و نشاط علمی نیز در جامعه وجود خواهد داشت.
2) از عمل دانشمند شیرازی و رفتار ابنسینا چه برداشتی میتوان کرد؟
تعامل و گفتگوی علمی. در این گفتگوی علمی اگر چه یک طرف آن شخصیتی مثل ابن سینا است اما میتوان نظر او را نقد کرد و طرف مقابل هم این انتقادها را میپذیرد و بدون هیچ کدورتی به آنها پاسخ میدهد.
زمینههای رشد فلسفه
زمینۀ اول: دعوت قرآن کریم و پیامبر اکرم (ص) به خردورزی؛ اگر رشد و شکوفایی علم در جامعه را به رشد گیاهان در مزرعه تشبیه کنیم، میتوان گفت اولین شرط آن، وجود زمین آماده و حاصلخیز است. «حیات عقلی» در یک جامعه و حضور عقلانیت و احترام به عقل، همان زمین آمادهای است که دانۀ هر درخت دانش در آن کاشته شود، آن درخت تناور خواهد شد و ثمر خواهد داد.
مورّخان علم گزارش دادهاند که حیات تعقّلی مسلمانان با ظهور اسلام و تشکیل جامعۀ اسلامی آغاز شده است. پیامبر اکرم (ص) و قرآن کریم «حیات عقلی» جامعۀ اسلامی را پایهگذاری کردند و در ایجاد چنین حیاتی از روشهایی خاص و بدیع بهره بردند؛ بهطوری که جامعۀ اسلامی عصر پیامبر اکرم (ص) در زمانی کوتاه به مرتبهای ممتاز از «حیات عقلی» رسید. در این جامعه، فرصت تفکر و اندیشهورزی برای مردم فراهم شد و بسیاری از افراد جامعه وارد بحثهای علمی شدند. برخی از عوامل زمینهساز که در قرآن کریم و گفتار و رفتار رسول خدا (ص) مشاهده میشود، عبارتانداز:
1- ارزش قائل شدن برای اصل تفکر و خردورزی؛
2- تکریم علم به عنوان ثمرۀ تفکر و خردورزی؛
3- تکریم و احترام پیوستۀ عالمان و دانشمندان؛
4- طرح مباحث علمی و عقلی و فلسفی و به کار گرفتن شیوههای مختلف استدلال؛
5- مذمّت پیوستۀ نادانی و جهل، بهطوری که در جامعه یک ویژگی منفی تلقی شود؛
6- دعوت به یادگیری علم و دانش ملتها و تمدنهای دیگر و استفاده از آنها.
تطبیق (صفحهٔ 72 تا 73 کتاب درسی)
هر یک از عبارتهای زیر بیشتر با کدام یک از موارد فوق تطبیق میکند؟
1) قرآن کریم میفرماید: او اوّل است و آخر و ظاهر است و باطن، و او به هر چیزی داناست.
ارتباط با (4) بیشتر است با بقیه هم ممکن است مرتبط باشد.
2) امیرالمؤمنین میفرماید: موجودات کاملی هستند عاری از ماده و قوّه؛ زیرا جملگی مجردند و نهایت کمال ممکن خود را دارا هستند. خداوند بر آنها تجلّی کرد، نورانی شدند… با شماره 4
3) روزی رسول خدا (ص) وارد مسجد مدینه شد. دید که جمعی از مردم به عبادت مشغولاند و گروهی دربارۀ مسائل علمی گفتوگو میکنند. ایشان بهسوی گروه دوم رفت و کنار آنان نشست و فرمود: من برای گسترش علم مبعوث شدهام.
با شمارههای 1، 2 و 3
4) رسول خدا (ص) فرمود: حکمت گم شدۀ مؤمن است. آن را طلب کنید؛ حتی اگر نزد مُشرک باشد.
با شمارههای 1، 2 و 6
5) امیرالمؤمنین فرمود: هرکس برای خدا صفتی جدا از ذات قائل شود، او را قرین چیز دیگری ساخته و هرکس خدا را قرین چیز دیگری بداند، او را دو چیز انگاشته و هرکس خدا را دو چیز بپندارد، برای او جزء قائل شده است.
با شماره 4
زمینۀ دوم: گسترش مباحث اعتقادی میان مسلمانان؛ بحث و گفتوگو در مباحث اعتقادی از همان زمان رسول خدا (ص) آغاز شد و به سرعت در میان مسلمانان گسترش یافت. این مباحث، که بسیاری از آنها از جنس مباحث فلسفی بودند، سبب شد که در همان قرن اوّل هجری، دانشمندانی ظهور کنند که در مسائل اعتقادی مانند اثبات وجود خدا، صفات خداوند، ضرورت معاد و نیز مسائلی مانند جبر و اختیار تبحّر داشته باشند و به تعلیم و کتابت در این زمینهها بپردازند و از استدلالهای عقلی استفاده کنند. پس، حیات عقلی مسلمانان از همان ابتدای ظهور اسلام آغاز شد و بعد از دو قرن، به حیات فلسفی انجامید.
زمینۀ سوم: نهضت ترجمۀ متون؛ این نهضت که از قرن دوم هجری آغاز شد، کمک شایانی به شکلگیری «حیات فلسفی» در جهان اسلام کرد. البته این نهضت منحصر به دانش فلسفه نبود بلکه علوم گوناگون از قبیل منطق، فلسفه، نجوم، ریاضیات، طب، ادب و سیاست را هم شامل میشد و در نتیجۀ آن، کتابهای فراوانی از زبانهای یونانی، پهلوی، هندی و سریانی و در رشتههای مختلف علمی ترجمه شدند. در آن عصر، نهضت ترجمه و یادگیری از دیگران آن قدر اهمیت داشت که گفتهاند حُنین بن اسحاق، مترجم معروف و زبردست آن زمان، گاهی معادل وزن کتابی که ترجمه کرده بود، طلا دریافت میکرد.
در چنین شرایطی، مسلمانان به زودی معارف پیشینیان را فرا گرفتند و در اغلب رشتههای دانش سرآمد ملتهای زمان خود شدند. در فلسفه نیز دانش فیلسوفان بزرگ یونان را آموختند و با نقد و بررسی آرای آن حکیمان، نظام فلسفی نوینی را سامان بخشیدند که ضمن برخورداری از آرای افلاطون و بیشتر ارسطو، دربردارندۀ اندیشههای جدیدی بود که تا آن روزگار سابقه نداشت.
حکمای مشّاء
فلسفۀ اسلامی از همان آغاز سرشتی کاملاً استدلالی داشت و متکی بر آرای ارسطو بود. از آنجا که ارسطو در مباحث فلسفی بیش از هر چیز به قیاس برهانی تکیه میکرد، فلسفۀ اسلامی نیز صورت استدلالی قوی به خود گرفت. تلاشهای محکم و استوار فارابی و نبوغ استدلالی ابنسینا، این صورت استدلالی را با ظریفترین موشکافیها آراست و یک نظام فلسفی مستحکم و قوی را پدید آورد. این شیوۀ تفکر فلسفی به خاطر مؤسس اوّل آن، ارسطو، به «حکمت مشّاء» معروف شد.
پس ویژگی اصلی حکمت مشّاء همان صورت استدلالی آن و الگو گرفتن از ارسطو بود. حکمت از نظر یک فیلسوف مشّائی مانند ابنسینا عبارت است از: «فنی استدلالی و فکری که انسانِ عالم، وجود را آن چنان که هست، بهوسیلۀ این فن بهدست میآورد و نفس خویش را به کمال میرساند و به جهانی عقلی مشابه جهان واقعی تبدیل میشود و مستعد رسیدن به سعادت نهایی، به اندازه طاقت بشری میگردد.»
از آنجا که فارابی و ابنسینا بزرگترین حکمای مشّاء محسوب میشوند، در ادامه، زندگی و خصوصیات این دو فیلسوف بزرگ را بیان و به مشی فلسفی آنها اشاره مینماییم.
معلّم ثانی
مقام علمی و فلسفی فارابی
ایشان علاوه بر فلسفه که در آن سرآمد روزگار بود، در حقوق، نجوم و سیاست نیز شهرت داشت و به درجۀ استادی رسیده بود. پزشکی را به خوبی میدانست و در مداوای بیماران تبحّر داشت. در فلسفۀ سیاست نظریهپرداز بود و دیدگاه ویژهای را مطرح کرد که به دیدگاه افلاطون نزدیک است.
فارابی با میراث فلسفی یونان، به خصوص آرای افلاطون و ارسطو، به خوبی آشنا بود و توانست نقاط مشترک اندیشههای آن دو را بیابد و در کتابی با عنوان «الجمع بین رأیی الحکیمین» (جمعین میان نظرات دو حکیم) با دقت و توانایی بسیار، نظرات ارسطو را شرح میکند و نکات پیچیدۀ آن را آشکار میسازد؛ چنان که بعدها راهنمای ابنسینا در فهم کتاب ارسطو میشود.
وی بهعلت آشنایی عمیق با تعالیم اسلام، توانست آموختههای خود از افلاطون و ارسطو و سایر فیلسوفان گذشته را در یک نظام فلسفی جدید عرضه کند و فلسفۀ مشائی را در جهان اسلام بنانهد. از این رو پس از ارسطو لقب «معلم» گرفت و به «معلم ثانی» شهرت یافت.
فلسفۀ سیاسی فارابی
فارابی هرگز مشاغل سیاسی را نپذیرفت و با اهل سیاست معاشرت نداشت. با وجود این، در سیاست بسیار اندیشید و آثاری در این زمینه نوشت.
از نظر او، انسان موجودی مدنی بالطبع است که بهحسب فطرت و طبع خود به جامعه گرایش دارد و میخواهد با همنوعان خویش زندگی کند. این اوّلین مبنای وی برای ورود به مباحث اجتماعی و فلسفهٔ سیاسی است. به عقیدۀ فارابی، مسیر سعادت و کمال انسان از زندگی اجتماعی میگذرد و به همین جهت باید هدف اصلی جامعه و مدینه نیز سعادت انسان در دنیا و آخرت باشد.
بر این اساس، بهترین مدینهها، از نظر وی، مدینهای است که مردم آن به اموری مشغول هستند و به فضایلی آراستهاند که مجموعهٔ مدینه را به سوی سعادت میبرد و چنین جامعهای از نظر فارابی «مدینهٔ فاضله» است.
فارابی مدینۀ فاضله را به بدنی سالم تشبیه میکند که هر عضو آن متناسب با ویژگی خود وظیفهای برعهده دارد و آن وظیفه را بهنحو احسن انجام میدهد. همانگونه که در اعضای بدن، برخی بر برخی تقدم دارند، برخی از اعضای جامعه نیزبر برخی دیگر مقدّماند؛ مثلاً همانطور که قلب بر همۀ اعضای بدن ریاست دارد، در مدینۀ فاضله هم باید کسی که ویژگیهای ممتازی دارد، بر مردم ریاست کند.
از نظر او، ریاست جامعه باید برعهدۀ کسی باشد که روحی بزرگ و سرشتی عالی دارد و به عالیترین درجات تعقل رسیده و میتواند احکام و قوانین الهی را دریافت کند؛ یعنی رهبر جامعه کسی جز پیامبر خدا نیست. پیامبر میتواند با فرشتۀ وحی اتصال دائمی داشته باشد. این ویژگی برای امامان و جانشینان پیامبر هم هست و همین اتصال پیوسته با عالم بالا به پیامبران امکان میدهد که جامعه را به درستی و در جهت نیل به سعادت حقیقی رهبری کنند.
فارابی مدینۀ جاهله را در مقابل مدینۀ فاضله، قرار میدهد و معتقد است که مهمترین تفاوت آن با مدینۀ فاضله در هدف آن است. در مدینۀ جاهله هدف مردم فقط سلامت جسم و فراوانی لذتهای دنیایی است. آنها گمان میبرند که اگر به چنین لذتهایی دست یافتند، بهسعادت رسیدهاند و اگر دست نیافتند، به بدبختی افتادهاند.
به کار ببندیم (صفحهٔ 77 کتاب درسی)
1) با توجه به آنچه دربارۀ مدینۀ فاضلۀ فارابی گفته شد، نظر فارابی دربارۀ هریک از موارد زیر را مشخص کنید.
| موضوعات | در مدینۀ فاضله | در مدینۀ جاهله |
| هدف | کمال و سعادت اخروی. | سلامتی جسم و فراخی لذّتها. |
| مردم | به اموری مشغول و به فضایلی آراستهاند (اهل فضیلتاند). | گمان میکنند که اگربه لذتهای دنیوی دست یابند به سعادت رسیدهاند و در غیر این صورت به بدبختی افتادهاند. |
| رئیس | دارای روحی بزرگ و سرشتی عالی، در عالیترین درجه تعقّل/ انسان کامل (پیامبر و جانشینان او). | مانند قلبی ناقص و بیمار که نمیتواند وظیفه فرماندهی خود را انجام دهد. |
2) کدام یک از زمینههای رشد فلسفه از نظر شما اهمیت بیشتری دارد؟
3) شاخصۀ اصلی فلسفۀ مشائی چیست؟




